har ke delaram did az delash aram raft
|
من مثل همان روزهای سفید، خاکستری ام. گاهی باد می آید و مشتی از اندام مرا به ویرانه ها می بخشد. گاهی باران می آید و صورت خیس و شکسته مرا سرخ تر می کند. گاهی علفی، سنگ ریزه ای و یا چیزی شبیه خشت هم مرا تنها نمی گذارد. تنها کسی که از احوال عجیب من بی خبر مانده است، تویی. می شود دامن تنهایی ات را بالا بزنی و لب هایت را بگذاری روی لب های باران و اندکی از تنهایی مرا بنوشی ؟می شود حضرت بانو؟ می شود که قدری ازاندام مرا به بلخ و مقداری ازمرا به بخارا دود کنی تا بخاری های قندهار بی آتش طالبان نمانند. طالبان هم دچار توهم تنهایی اند . راستی اگر بگویم مرا ببخش، چقدر سمت گیسوانت ابری می شوند؟ لب هایت را به باد بسپار تا محبت در شانه هایم جوانه زند. لب هایت را می گویم بانو جان! لب هایت را. + نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 5:15 PM توسط AloNe |
|
| ||||||