har ke delaram did az delash aram raft
|
چه قدر سرد است وچه قدر بي روح. كاش مي توانستم ازاين حصار آجرين بگريزم. اشك در خانه چشمانم سنگيني مي كند. خسته ام ،خسته... خسته ام از انكار آن روزهاي خوش. بي روحم... بدون گرماي روان به كجا راهی شوم؟ كاش سنگ بودم و سرد. كاش خاطره ها مرا هم باخود ميبردند به آن ديار نا آشنا،ناپيدا دياري كه بايد همه چيز چال شود و کاش می رفت او هم با من و خاطراتمان. كاش هر سه مدفون مي شديم... هر سه باهم، زيرنقاب اين دنياي غريب... + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 9:14 AM توسط AloNe |
در چشم هایش غمی خفته است... غمی سنگین و طاقت فرسا خسته است،خسته تر از همیشه احساسش برایم قابل درک نیست می خواهم کمکش کنم اما نمی دانم چگونه... نمی دانم چه باید کرد تا از من نرنجد خیلی غمگین است بیشتر از آنی که فکر می کنی نمی دانم چه بگویم.. چه بکنم.. نمی دانم... از طرف غزال + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 3:36 PM توسط AloNe |
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 12:49 PM توسط AloNe |
کیسه کوچک چایی تمام عمر دلباخته ی لیوان بود ، ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش در آب جوش می سوخت ... کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ؛ ... لیوان سرخ شد + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 3:36 PM توسط AloNe |
|
| ||||||