ديشب چه زيبا بود
پا به پاي مرگ در كوچه ها قدم زدم
نبودن چنان مرا در خود فرو برده بود كه بودن را لحظه اي فراموش كردم
در اين جاده ي بي انتها همسفري براي خود نيافتم
گاه گاهي كسي همسفرم مي شد
و چه سخت بود زماني كه
همسفرم عاشق گل هاي كنار جاده ام مي شد و مرا تنها مي گذاشت
تنها همسفرم ياد خدايي هست كه نمي دانم آيا او همسفرم مي باشد يا نه
گلايه اي ندارم
تقديرم اينگونه بودم
و باز ادامه مي دهم
...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 6:57 PM توسط AloNe
|
ديروز در پس كوچه ها قدم مي زدم
مردان شهرم همچنان در هوس هاي بي پايانشان در حال غرق شدن بودن
مردان شهرم حتي در شب هم عينك هايي با نماد تاريكي مي زنند تا شايد پرده از راز پنهانشان برداشته نشود
سرم را پايين مي گيرم براي اين همه بي شرمي و به راه خود ادامه مي دهم
اندكي بعد فكري ذهنم را آشفته مي كند
خواستم نجابت را در زنان شهرم ببينم
و اي واي بر من عجب ساده نگاشتم خيالم را
زنان شهر من غرق در سرمه هايشان بودند
زنان شهر من ياري را در آغوش گرفته بودند اما نگاهشان به غريبه ها بود
زنان شهر من .........
نمي دانم براي چه در اين كوچه ها قدم مي زنم
دوستي دارم كه مرا و افكار مرا شيطان مي خواند
آري من شيطاني هستم كه برادران و خواهران شهرم را دوست مي دارم
گلايه كافيست
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 3:18 PM توسط AloNe
|
بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آنرا نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد وخلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 7:27 PM توسط AloNe
|