کمی دور تر ، درست آن طرف خیابانی که منتهی به خانه ات می شود
دختری را می دیدم که هر روز شاخه گلی را نثار گذرگاه قدم هایت می کرد
همان دختری که بعد از گذشت سال ها فراموشت نکرده بود
بهتر بگویم ، هنوز دیوانه وار دوستت داشت
.
.
.
.
.
.
حالا
کمی نزدیک تر ، در فاصله ی...
بگذار با قدم هایت بشمرم
درست بیست قدم آن طرف تر
قبر دختری است که حتی شاخه گل خشکیده ای را نثارش نکردی
شاید نام کوچکش را هم به یاد نمی آوری
همان کسی که الآن قلبش در سینه ی دختر تو می تپد
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 8:19 AM توسط AloNe
|