har ke delaram did az delash aram raft
|
در بندر آبي چشمانت باران رنگ هاي آهنگين مي وزد خورشيد و بادبان هاي خيره كننده سفر خود را در بي نهايت تصوير مي كنند در بندر آبي چشمانت پنجره ايست گشوده به دريا پرندگاني در دور دست به جستوي سرزمين هاي به دنيا نيامده در بندر آبي چشمانت سنگها سر شار ازآاواي شبانه اند در كتاب بسته چمشانت چه كسي هزار شعر پتهان كرده؟ اي كاش ، اي كاش دريا نوردي بودم اي كاش قايقي داشتم تا هر شامگاه در بندر آبي چشمانت بادبان بر افرازم + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 9:8 AM توسط AloNe |
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان را باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 11:12 AM توسط AloNe |
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 10:13 AM توسط AloNe |
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است.. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:7 PM توسط AloNe |
در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:7 PM توسط AloNe |
گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم؟ دوست ندارم که بگويم دوستت دارم. دوست دارم که بداني دوستت دارم! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:6 PM توسط AloNe |
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:6 PM توسط AloNe |
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرمی مرا دارند به اسمان گفتم پاكیت را به من بده گفت چشمانش پاكی مرا دارند از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت قلب تو به اندازه اقیانوس است و ارامشت نیز.در مقابل دستان گرمت پاكی نگاهت و بزرگی و ارامش قلبت چیزی ندارم به تو تقدیم كنن جز قلبی كه به عشق تو می تپد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:2 PM توسط AloNe |
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوری ؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:1 PM توسط AloNe |
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت..... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 2:0 PM توسط AloNe |
دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 1:59 PM توسط AloNe |
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 4:23 PM توسط AloNe |
زندگي زماني زيباست كه ريشه اش از عشق شاخه ها يش از محبت و گلبر گش از صداقت باشد
عشق هم يک حقيقت است. به شرطي که همه چيز را ثابت در نظر بگيريم گر از من بپرسند عشق چيَست؟ مي گويم : عشق رفتن يک سفر طولاني و تلاطم يک التهاب بزرگه بين گفتن و نگفتن تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست: فرو افتادن در عشق...!!! مرگ از زندگي پرسيد : آن چيست كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟ زندگي لبخندي زد و گفت : دروغهايي كه در من نهفته است و حقيقتي كه در وجود توست...!!! + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 4:21 PM توسط AloNe |
|
| ||||||